شير على خان لودى

248

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

« همواره زلفگير شاهد مقصود و جرعه‌پيماى عافيت و بهبود باشند ، نمىداند كه سراغ آن محل‌ّآراى سفر در وطن از كدام راه يافته بىپرده استفسار نمايد كه طاير دل وفا منزل را در هواى دريافت آن بلندپرواز اوج نازك خيالى به عالم بالا بفرستد ، و ليكن نيروى رسيدگى كو و طاقت هم‌پروازى كجا ؟ لهذا پردهء اعتراف بر روى نارسايى كشيده ، توسّل به زبان بىزبانى مىكند ، يعنى مكنون ضمير را به زبان قلم مىسپارد كه مخمور اين شراب ديدار را در سراب انتظار داشتن آيين كجاست و پابند آن سلسله‌بند محبّت را وقف تغافل كردن رسم كدام شهر ؟ نظم : ز هجرت به نوعى جگر خسته‌ام * كه مصداق اين بيت برجسته‌ام بر آن ناتوان صيد بيداد رفت * كه در دام از ياد صيّاد رفت گوييا مشق وحشت از طالبان ديدار بر ورق پردهء چشم آهو مىكنند يا گره تغافل از نرگس‌زار ديدهء مهوشان برمىدارند . نام آشنايان قديم بر پر عنقا نوشتن از آن هماى اوج سعادت دور است و در مطالعهء لطايف جديد آن جريده را چون تقويم پارين و فرد باطل انگاشتن از آن سردفتر ملك آگهى بسيار بعيد . نزديك است كه زبان قلم چون پاى كاتب ازبس تفحّص و نيافتن مقصود به ستوه آيد و به تصوّر نامحرميّت خود مركّب را سرمهء گلوى خويش ساخته ، ختم مدّعا بدين بيت نمايد ، نظم : ز حد شوق ديدار دارم زياد * دلم زخمى لن‌ترانى مباد چند سطرى در توصيف طبع فيّاض آن روشنگر آينهء لفظ و معنى نوشته بود ، به خدمت ارسال داشت ، اگر پسند حضّار مجلس افتد برخى از واردات فكر بلند در وجه صله‌اش عنايت فرمايند كه با سطور مذكوره در سفينه ثبت نمايد : باغى ار نَبوَد از آن گل طبقى * كه پذيرم به كتابى ورقى » جوابى كه شيخ ناصر على نوشته : « مكتوب گرامى آن قدرآفرين بىكمالان سرمايهء افتخار اين از همه چيز غافل گرديد . ملاذا ( ؟ ) سه ماه متّصل مىگذرد كه نيازمند شما فرصت چشم‌واكردنى ندارد كه حوادث ناگوار در قد كشيدن و سوانح ناملايم گرم از پى هم رسيدن‌اند : دل غم‌ديده‌اى دارم مپرس از گَرد كلفتها * صدا در كوه چون رگ مانده از سنگينى آهش الحمد للّه على ذلك . اگر اندكى از معراج دولت و كمال فرود آيند و سرى به تيمار خاك‌نشينان كشند ، يحتمل كه متمنّاى خاطرها به ظهور پيوندد . و الحاصل فقير در اين ايّام از نوشتن و خواندن فارغم و به اندوه بىپايان و اصل . زياده از اين چه نويسم كه آب شد نفسم » . من غزليّاته :